داستان چای


در این دسته وبلاگ داستان چای را از زبان برگ چای میخوانیم. البته این برگ اهل استان گیلان است و طبیعتا ممکن است گاهی از اصطلاحات محلی گیلان در متن استفاده شده باشد که ترجمه فارسی آن نتواند حق مطلب را ادا کند. امیدوارم خواننده عزیزمان این مهم را درک نموده و از این قصه پر فراز و نشیب لذت نهایت لذت را ببرد.


درباره‌ی نویسنده
بالاخره نوبت من شد..اینک فرصتی دست داد تا در زندگی ام بتوانم حرفهای ناگفته و نا نوشته دلم را بنویسم. نه برای افرادی خاص. بلکه برای همه. در هر سنی و با هر سلیقه ای. دراین نیم قرن زندگی که اکنون در آستانه بازنشستگی می باشم نتوانستم به معنای واقعی، خودم باشم. پیچ و خمها و مشکلات و هزینه های زندگی و تشکیل خانواده و مسئولیتهای بعدی، اجاره خانه و چند شیفت کاری در شبانه روز باعث شده بود هیچگاه نتوانم به نوشتن که عاشقش هستم بپردازم و به نحوی دچار روز مره گی شده بودم. بعد از اخذ دیپلم در سن 18 سالگی بیشترین مدتی که در گیلان اقامت داشته ام  یک هفته تا 10 روز بود و این امر شوق و اشتیاق مرا به زادگاه و خاطرات دوران کودکی بیشتر و بیشتر می کرد.
اینک تا حدی این فرصت محقق شده و چقدر جالب و شیرین که میخواهم ابتدا در مورد چیزی مطلب بنویسم که از وقتی چشم گشودم در کنار آن بزرگ شدم. از زمان کودکی بر پشت مادرم که مرا با چادرشب رنگی زیبا کول کرده بود تا خوابیدن در هلونه ای که در آرامش مطلق فقط صدای پرندگان یا آب روان چشمه توام با صدای چیدن برگ سبز چای با دستان مادرم را می شنیدم و به آسمان آبی و جنگل سبز می نگریستم.
بله می خواهم در مورد گیاه جادویی چای با شما عزیزانم گپ بزنم. خرسند خواهم بود در این مسیر سبز و رویایی با من همراه باشید.
در پایان اگر شما هم حرفهایی برای گفتن دارید اینجا فرصتی برای همراهی با شما خواهد بود.
 
ارادتمند
 مهر باران
عضویت در خبرنامه تیمانه
عضو خبرنامه ماهانه وب‌سایت شوید و تازه‌ترین نوشته‌ها را در پست الکترونیک خود دریافت کنید.
آدرس پست الکترونیک خود را بنویسید.
کمی صبر کنید...
بایگانی نوشته‌های وبلاگ تیمانه